تبلیغات
دست نوشته های رسول مجیدی

روزنامه «اعتمادملی» توقیف شد. خبری که برای همه فقط خبر است و برای ما آوار. آواری که فرو می‏ریزد و درد آن نه تنها عمق وجودمان را فرا می‏گیرد، بلکه خانواده‏هایمان را هم سوگوار می‏کند. سوگواری ای همچون عزاداری برای از دست دادن یک عزیز که نان آور خانواده هم هست. در این روزها میزهای تحریریه و خاموش بودن چراغ‏ها، همچون رخت و لباس پدری است که فاجعه رفتن همیشگی او را برابر چشمانمان زنده می‏کند. هر تماس تلفنی برای پرسیدن اصل ماجرا، همچون تسلیت گفتن آشنایان در مراسم ختم می‏ماند که نه تنها آراممان نمی‏کند، بلکه داغ مان را هم تازه نگاه می‏دارد. در این ایام فقط فرزند بزرگ خانواده است که می‏تواند تسلای خاطر بازماندگان را فراهم آورد و اشک‏های فرو خفته او توان مقابله با درد مرگ را دارد. اگر آن فرزند بزرگ خانواده هم نباشد؛ چه خواهد شد؟!

آن روز که «شرق» توقیف شد و «هم میهن» در سن 40 روزگی خود به محاق توقیف رفت و «شهروند امروز» در اوج جوانی و باروری با یک نامه، دیگر منتشر نشد، فقط یک نفر بود که اشک ما را دید و با ما همچون یک برادر گریست، همدردی کرد و گفت: بار دیگر بر روی پاهایمان می‏ایستیم و می‏نویسیم. می‏نویسیم از آنچه به آن باور داریم. از آنچه که از آن حقیقت می‏بارد و رنگ نفاق، تزویر و تملق در آن جایی ندارد. این برادر بزرگتر اکنون در میان ما نیست که ما را در آغوش بگیرد و امید را در میان ما به ارمغان آورد. او نیست که اگرچه از ما سوگوارتر باشد، اما در کنار گریه شبانه خود، لبخندی را برای ما به همراه آورد و درد ما را فرو بکاهد.

«محمد قوچانی» تنها کسی بود که درد ما را می‏شناخت؛ چرا که خود او همچون ما طعم بیکاری را چشیده بود و با تمام وجود داغ آن را حس کرده بود. به یاد دارم، روز را که «هم میهن» توقیف شد و همچون آواری نفس مان را بند آورد. آغوش گرم محمد بود که به داد ما رسید. او به ما گفت: هر طوری شده‏است، نمی‏گذارم بیکار بمانید. اگرچه خود او می‏دانست که این سخن، شاید قطعی نباشد، اما می‏گفت تا درد مرگ عزیز، ما را از درون همچون موریانه‏ای نخورد و تهی نکند. «شهروند» هم که توقیف شد، محمد در کنار ما ناراحت بود، ابراز نگرانی می‏کرد و به دنبال دریچه‏هایی می‏گشت تا راهی برای ما و خودش باز کند. اما امروز او نیست. محمد نیست که در این ایام سخت، مونس و همدرد ما باشد و همچون گذشته ما را تسکین دهد.


امروز نه تنها درد مرگ روزنامه، ما را سخت گریان و سوگوار کرده‏است، بلکه نبود محمد هم همچون نمکی بر روی زخم، وجودمان را سست و ضعیف کرده‏است. اگرچه در این ایام، تنهایی مان بدون سردبیر، هر روز حس شدنی بود، اما در این چند روز گویی گم گشده مان نبودش بیش از گذشته احساس می‏شود. واقعا چه چیزی می‏تواند ما را در مرگ عزیز، در بند کردن برادر و فشار، بازداشت و مرگ دیگر اقوام و خویشان آراممان کند؟ چگونه این همه اذیت و آزار را می‏توانیم تحمل کنیم و لب بر روی لب بگذاریم و حتی اشک و بغضمان را مخفی نگاه داریم؟


فرید مدرس / سایت نوروز



Share/Save/Bookmark